پارت شصت :

همین را کم داشت، پدرام هم انگار باید همین امشب چنین کاری می‌کرد.کلافه پوفی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.نه و بیست دقیقه بود ولی هنوز پدرش و کیان برنگشته بودند.پدرش همین حوالی برمی‌گشت و کیان هم همین‌طور، پس بهتر بود زودتر آماده شده و پیش از آمدن‌شان برود.مادرش را می‌توانست قانع کند ولی پدرش و کیان را مطمئن نبود.
بدون معطلی لباس‌هایش را عوض کرد و پس از انداختن شالی روی سرش و برداشتن م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • طرفدار

    0

    جونم ب این غیرت پسرم غیرتی شده پدرام فدات بشه با این غیرتت ک ی جو غیرتت ندارم مردک پورو 😂

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پدرام فدای پرهام بشه

    ۲۴ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    نگفتم پرهام جون جنتلمنم میاد وسط ماجرا خداوکیلی اصلا ضایع بود یک درصد اگه پرهام میفهمید داداشش اومده دنبال کیمیا مگه بیخیال میشست پسر قشنگم اذرشو دوست داره ولی پدرام پدرسگ فک کنم میخاد ببرش بام تهران مخشو بزنه احتمالا میخاد بگه ازت خوشم میاد بیا باهم باشیم خوشگل سگ😂😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فکر کن پرهام نمی‌اومد، بچم مگه طاقت داره نصفه شبی بذاره آذرش پیش پدرام باشه؟

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کاش فقط حرف بزنه!

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    امیدوارم فقط حرف بزنه حرکات رمانتیک اجرا نکنه

    ۲۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حرکات رمانتیک مساوی با شوت شدن توسط پرهام

    ۲۴ ساعت پیش
  • نگار

    0

    آی خوداا من قربون این غیرت پرهام برم که فقط یکمش یه دهزارمش تو وجود این برادر بی شرفش نیست خدایی بزنم نصفش کنم؟نهه این کمه باید زنده بگورش کنم چطوره؟نهه اینم کمه بعداً فکر میکنم بهش اون موقع تصمیم می گیرم چیکارش کنم این عوضی رو🤬😡💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁😁

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    حدیث مشکوکی، باز چه نقشه ای چیدید برامون تو معصومه🧐💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هیچی بابا🙂😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    ارهه منم گوشام مخملیه😂💙💙

    دیروز
  • مارال

    0

    باباچرا انقدر هیجانی میکنین پدرام اونقدر هم احمق نیست چیز خورش کنه

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یهو دیدی حماقت کرد

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    منتظر پارت بعدی باشید فقط

    دیروز
  • محیا

    0

    وای راست میگن بچه ها نکنه بیهوشش کنه حالا خوب شد *** رو گفت به پرهام😠😟❤️❤️

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره خوبه پرهام کنارشه

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره باز خداروشکر پرهام هست

    دیروز
  • Z.k

    0

    حالا با دمنوش بی هوشش نکنه مردک هوس باز😬😬

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم اصلا قصدش از این دیدار چیه

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعیدم نیست

    دیروز
  • Zeynab

    1

    آذر جان دخترم تو از صد سال پیشت درس عبرت نگرفتی پدرام سگ قابل اعتماد نیست دمنوش گرفتنت چی بود

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بد شد که

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️🤦‍♀️

    دیروز
  • Nana

    0

    امیدوارم پدرام بچه ی خوبی باشه و پرهامو عصبی نکنه نکبت هول

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    احتمال سر زدن کارهای بد از طرف پدرام خیلی زیاده😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه بچه بدی باشه چی؟

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    باید فاتحشو بخونه چون پرهام عمرا بزاره زنده از زیره دستش بره انور مثل سگ میزندش صدا *** بده

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا😂

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم کار خطایی از پدرام سر نزنه

    ۲ روز پیش
  • الناز

    1

    میگم کیمیا نمیگه نباید هر زهرماری که یه مرد نصف شبی بهم داد رو نباید بخورم شاید یه کوفتی ریخته باشه توش نصف شبی بر باد بده زندگیمو؟

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    منم داشتم به همین فکر میکردم شاید یه چیزی ریخته باشه تو دمنوش از کجا میدونه چرا خورد اونو

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اشتباه کرد!

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سادگی کرد...

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میدونست پرهامم قراره بیاد ته دلش قرص بود ولی آره اشتباه کرد دمنوش رو خورد شاید اصلا پدرام یه چی قاطی دمنوش کرده واقعا🤔

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله درسته، کیمیا ریسک کرد

    ۲ روز پیش
  • مریم

    0

    برو بمیر بابا پدرام عوضی رفتم دمنوش گرفتم گوه خوری زیادی 🤦 ♀️😑.ممنون بابت پارت خسته نباشید❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    با تشکر🤣

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    واینک واکنش من بلافاصله بعد از فهمیدن قضیه دمنوش😑😳شاصلا موندم بین اینکه چشامو گرد کنم براش یه چشام خط بشه از پوکرفیسی واقعا این پدرام چی فکرر کرده خدایی وایی آدم اصلا تو پرویی این آدم میمونه حتما حتما در فرایند ساخت پدرام یه اتفاقی افتاده که اینطور پرو شده🧐💙💙

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    شایدم تو فرایند ساخت پرهام یه اتفاقی افتاده پدر مادرش وقتشون کم بوده پرویشون بخصوص پرویی ارسلان به بچم پرهام انتقالات نیافته نه🤔🧐💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید😂😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    من دارم میگم دزو ژنتیک ارسلان تو پدرام یا هاتف زیاد تره دیگه ولی تو پرهام یا عارف حداقل دوز ارسلانه واس همینه(عاشق دلایل علمی خودم شدم شما رو نمی دونم😂)💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نگران عشقش شد😔😂💔

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    خدایی تو فرایند ساخت پرهام و پدرام موندم نمی دونم چی شده اینا از زمین تا آسمون فرق شونه😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره والا، احتمالاً پدرام از تو جوب پیدا شده

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره شاید،ولی نه ارسلانم هاتفو بیشتر دوست داشت بعیدد می دونم از جوب پیدا شده کپی ارسلانه آخه دوز ژنتیک ارسلان توش زیادی کرده شاید نه؟😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    وایی حدیث و معصومه عالی اصلا عشق کردم هر چند چیز خاصی اتفاق نیافتاد ولی خدایی اعتماد کیمیا و پرهام عشق کردم مرسی و خسته نباشید گلای من🙏🏻💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون گلم

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    گل که تویی همه رو گل میبینی عزیزم💙💙

    ۲ روز پیش
  • سرو

    1

    یعنی فقط منتظرم پدرام بخواد کار نیمه تمومش رو تموم کنه و پرهام حسابی از خجالتش در بیاد

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بد می‌شه که، نقشه‌های کیمیا ناتموم می‌مونه اینطوری

    ۲ روز پیش
  • فخری

    0

    آخ آخ خدا به خیر بگذرونه.عالی بود دست گلتون درد نکنه ممنون از رمان بی نظیرتون🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بالاخره به پارت‌گذاری رسیدی

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️